برای تنهایی ام.تنهایی نشسته در کوچه باغ رویاهایم.همین
تنهایی رفته به سرزمین نوشته هایم و برای مسافره همیشه
گی ام.برای همه ی نفس هایش.ماندن و مسافر بودنش.
بیقرارم.می خواهم بروم .می خواهم بمانم.می خواهم بمانی
نمی دانم .نمی دانم. نمی دانم.
دلم می خواهد فریاد بزنم.می خواهم طعم مرگ را برای لحظه ای هم
که شده بچشم.رسیدن به سکوت و ارامش.
شاید هم ترسناک ترین سیاهی وسکوتها.
....
....
دلم برای تنهایی یک ذره شده.همان تنهایی شیرین پر از بغض و هی
هوای گریه و گریه و گریه.
دلم برای هجران.برای ان سرزمین پر باران فراق.برای ان نگاه غمناک
جدایی.برای برای .....تنگ شده.
نشستن و ان کنج ترین کنج اتاق را از خود کردن و رفتن در رویاهای بی
انتهای تنهایی.رفتن به لابه لای واژه های پر از بوی گریه.
گریه از بدرقه ی یک مسافر یا نه گریه بر رفتن مسافر.همان مسافره
همیشگی.همان مسافره همیشه رفتنی.مسافری که در مه باران
گم میشود.
میروم و پشت پنجره تمام غصه هایم را به باران می سپارم.
به جاده و مه و مسافر.
می دانم اینگونه نگاهم نکن.می خواهی بمانی.خوب بمان.
بمان و با من باش.تا ابدیت.
خاک پای دوست.خاک پای مسافر.همین مسافر عزیزه رفتنی ام.ای
کاش حداقل چند روز رفتنی میشد نه این گونه ماندنی.
فدای ان چشمهایت.گریه میکنی؟میدانم می خواهی بمانی.
می خواهی مسافر شوی.برای تو بهترینه بهترین ها ماندن است و
برای من تو.
تو که ان قدر دوستت دارم که می خواهم نام عزیزه مسافر را نثارت کنم.
دلم گرفته است.هوای گریه دارم.می خواهم بروم بیرون.بروم و تا
بی نهایت شب در خیابان ها پرسه بزنم.پرسه بزنم و دور از چشم ادمیان
هر از گاهی قطره ای اشک به زمین هدیه دهم.
می خواهم بروم کنار ان یبد.کنار ان بیده قشنگ داخل پارک
خدای من یادم رفته بود.ان بید.ان عزیز لحظه های خلوت و سکوتم دیگر
نیست.او دیگر نیست.نیست.نیست
بی قرارم.بی قرارم.بی قرارم