بودا
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

بودا...

او یک شاهزاده بود که یک قفس طلایی برایش درست کرده بودند.همه چیز در اخورش ریخته بودند.همه چیز به او داده بودند.همه ی لذت هایی که بشریت در ان موقع داشت.یک جنگلی درست کرده بودند و دور و برش رو شکار ریخته بودند که ایشان هر وقت می ایند شکار اماده باشد.

در جای دیگری استخرهای هفت رنگ.باغ ها و تالارها و ارکسترها و رقاصه هاو...هرچه یک انسان بدون سعادت در ارزویش هست در کاخ او فراهم امده بود.

یک روز از قفس بیرون امد یک مرده دید.پرسید این چیست؟؟؟

این سرنوشت ادمیست.یعنی من هم؟؟اری.مردن چیست؟؟مردن حالتیست که در پایان عمر هرکسی را فرا میگیرد.و بعد چگونه میشود؟ بعد ادمی در هرکجا و هرکس تبدیل میشود به هیچ.

فردایش بیماری را می بیند.میپرسد این کیست؟؟بیمار.بیماری چیست؟؟بیماری حالتیست که ادمی را قبل از مرگ.گاه به گاه فرا میگیرد.وحتی مرا؟؟اری بیماری هیچ حصاری را نمیشناسد

پس فردا:این کیست؟؟این کیست که بر روی قامت خویش دوتا شده؟؟ پیر است.پیری چیست؟؟سرنوشت محتوم هر ادمیست.حتی من؟؟اری.

روز دیگر.این کیست؟؟فقیر است.انسان نیازمند و محتاجی که تمام وجودش کاسه ی گدایی است.برای طفیلی بودن نزد این و ان تا اینکه فقط شکمش را سیر کند.

این ٤ضربه که نه شاهزاده میشناسد نه بودا.این چنین ادمی را که در ارامش مطلق.در رفاه مطلق.در سیری و برخورداری مطلق از همه چیز.در جهل مطلق.در یک بهشت چریدن و نااگاهی به سر میبرد.ناگهان بی رحمانه به خود مي اورد.ناگهان مي فهمد كه در چه لذت پوچي به سر ميبرده.چه چيزها چه سرمايه هاي ناشناخته در زير اين هياهوي لذت هاي دروغين مجهول مانده.

عصيان ميكند.ان چيزي كه تنها ادم ميتواند بكند.از همه انها فرار ميكند.تنها همچون كرگدن سفر ميكند.بي دغدغه و بي حسرت بازگشت.و بي انكه به هيچ تشنگي و نيازي به زندگي كه در قصر بنارس داشت بينديشد.

ازاد.ازاد.همچون درخت خيزران.از هر كژي ازاد....


کلمات کلیدی:
sms به یک ادم سرشناس
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤  

روی مبل نشسته بود و پشت سرهم سیگار میکشید.صدای اس ام اس تلفن همراهش بلند شد.با اکراه شروع به خواندن پیام تازه وارد کرد.

با خودش گفت:وای.دیگه حوصله ی من رو سربرده اینقدر که هرروز اس ام اس میزنه.طرفدارام کم بودن که اینم اضافه شده.یکی بهش نیست بگه:خب بابا وقتی جواب اس ام اس هات رو نمیدم یعنی اینکه سرم شلوغه.

توی ذهنش باورهای همیشگی خودش رو مرور کرد:...من ادم خیلی بزرگی هستم و سرشناس...همه مردم ارزو دارن من جواب سلامشون رو بدم...خیلی بهم توجه میشه...باید هم بشه...کم کسی نیستم... یک شخصیت هنرمند و فرهنگی...اونوقت این ادم بیکار چند ساله که سریش شده و میگه دوستت دارم...دوره زمونه ای شده ها.یکی نیست بهش بگه:بدبخت.با این همه ادم باکلاس که دور و برم هستن و روزی صدبار برام میمیرن.کی دیگه به تو توجه میکنه؟؟؟

عقربه ی بزرگ ساعت دیواریداشت برای پنجمین باراز عدد12 میگذشت که تلفن همراهش زنگ خورد.بعداز سلام وچند کلمه احوالپرسی گفت ok...و از خونه خارج شد.برای صدمین بار اس ام اس رو بی جواب گذاشت و ذهنش پرواز کرد به مهمانی با شکوهی که قرار بود چند ساعت دیگر به افتخارش برپا شود.با خودش زمزمه کرد:ادم سرشناس بودن اسن خوبیها رو هم داره.

30 سال بعد

خسته و  درمانده نشسته بود روی مبل فرسوده ای و با دست هایی لرزان سیگار میکشید و با بی تفاوتی به تبلیغات تلویزیون چشم دوخته بود.تبلیغ تلفن همراه بود...صدای اس ام اس از جابلندش کرد.بعداز مدت ها برایش اس ام اس امده بود.رفت و همراهش را برداشت اما...صدای تبلیغ تلویزیون بود نه تلفن همراهش...

یک دفعه خیالش پرواز کرد به سالها پیش...چه دوستی خالصی را از دست داده بود به خاطر غرور و خودبزرگ بینی.چه فریبی خورده بود از این همه چاپلوسی دغل دوستان گرد شیرینی.چه راحت جوانی کرده بود و دارو ندارش را به باد داده بود و حالا...هیچ کس نگاهش نمی کرد که هیچ.به زور جواب سلامش را میدادند و...ان پرنده ی مهر پس از سالهای سال صبوری طاقتش طاق شده بود و کوچ کرده بود به سویی دیگر.با خودش گفت:کاشکی فقط یکبار هم که شده من رو به یاد بیاره فقط یک اس ام اس بهم بزنه.فقط یک اس ام اس خیلی کوتاه...


کلمات کلیدی:
صحبت کودک با خدا
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥  

 

صحبت کودک با خدا www.taknaz.ir

... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

 گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند

گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو

 خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد

مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا

کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف

زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ

 شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا

تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک

 است ...

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


کلمات کلیدی:
تفسیر هایی که بوی کالی می دهند
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  

our age range is so much

    but this will not keep our hearts out of touch

به سطرهای شعرش معتقدم.

به این حقیقت هم ایمان دارم که تفاوت های سنی نمی توانند مانع از 

 پرواز روح ها شوند.

اندیشه های هم زمانی را دوست دارم.

و

این را هم که دو نفر با هزارها فرسنگ فاصله درست در یک ثانیه ی مشترک به هم فکر کنند.

مهم نیست که با چند دهه اختلاف به این دنیا قدم گذاشته ایم.

اهمیتی ندارد که تعداد چروک های صورت من چند سال عمیق تر است.

مهم این است:

که وقتی از فاصله ی چند هزار کیلومتری به روزگاره یکدیگر سلام میکنیم طعم لحظه ها می روند به سمت امید.

and we can not tell the reality in word

we always use dots instead  

به این سطرهای باورش هم معتقدم.

به این که خیلی وقت ها از به زبان اوردن ساده ترین واژه ها می ترسیم

و راههای مشکل را برای بیان احساسمان انتخاب می کنیم.

همان راههایی که یا نتیجه ای ندارند یانتیجه ی دلخواهمان را 180 درجه معکوس نشان می دهند.

i was plannig life without goals

you told me i shoud change my rules

i was completely last in darkness and loneliness

you gave me a life full of joy and happiness

قبول دارم حرفهایش را.

گاهی وقت ها حضور یک وجود روزگارمان را از این رو به ان رو می کند.این وجود می تواند یک انسان معنوی باشد.یک نوزاد.یک دوست یا...

وجود می اید و دنیای بی هدفمان می شود سرشار از ارمان و ارزو.

تاریکی و تنهایی را می سپاریم به دست بادهای دور.

و

ثانیه هایمان شادی را زمزمه می کنند با طراوت.

your patience radiates meaning

you deny showing any feeling

به این دو سطر شعر هم باور دارم.

و

سکوت را سنجاق می کنم به تفسیرهایم که بوی کالی می دهند همیشه.

با تشکر از خانوم عوض زاده


کلمات کلیدی:
تنهایی
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  

برای تنهایی ام.تنهایی نشسته در کوچه باغ رویاهایم.همین

تنهایی رفته به سرزمین نوشته هایم و برای مسافره همیشه

گی ام.برای همه ی نفس هایش.ماندن و مسافر بودنش.

بیقرارم.می خواهم بروم .می خواهم بمانم.می خواهم بمانی

نمی دانم .نمی دانم. نمی دانم.

دلم می خواهد فریاد بزنم.می خواهم طعم مرگ را برای لحظه ای هم

که شده بچشم.رسیدن به سکوت و ارامش.

شاید هم ترسناک ترین سیاهی وسکوتها.

....

....

دلم برای تنهایی یک ذره شده.همان تنهایی شیرین پر از بغض و هی

هوای گریه و گریه و گریه.

دلم برای هجران.برای ان سرزمین پر باران فراق.برای ان نگاه غمناک

جدایی.برای برای .....تنگ شده.

نشستن و ان کنج ترین کنج اتاق را از خود کردن و رفتن در رویاهای بی

انتهای تنهایی.رفتن به لابه لای واژه های پر از بوی گریه.

گریه از بدرقه ی یک مسافر یا نه گریه بر رفتن مسافر.همان مسافره

همیشگی.همان مسافره همیشه رفتنی.مسافری که در مه باران

گم میشود.

میروم و پشت پنجره تمام غصه هایم را به باران می سپارم.

به جاده و مه و مسافر.

می دانم اینگونه نگاهم نکن.می خواهی بمانی.خوب بمان.

بمان و با من باش.تا ابدیت.

خاک پای دوست.خاک پای مسافر.همین مسافر عزیزه رفتنی ام.ای

کاش حداقل چند روز رفتنی میشد نه این گونه ماندنی.

فدای ان چشمهایت.گریه میکنی؟میدانم می خواهی بمانی.

می خواهی مسافر شوی.برای تو بهترینه بهترین ها ماندن است و

برای من تو.

تو که ان قدر دوستت دارم که می خواهم نام عزیزه مسافر را نثارت کنم.

دلم گرفته است.هوای گریه دارم.می خواهم بروم بیرون.بروم و تا

بی نهایت شب در خیابان ها پرسه بزنم.پرسه بزنم و دور از چشم ادمیان

هر از گاهی قطره ای اشک به زمین هدیه دهم.

می خواهم بروم کنار ان یبد.کنار ان بیده قشنگ داخل پارک

خدای من یادم رفته بود.ان بید.ان عزیز لحظه های خلوت و سکوتم دیگر

نیست.او دیگر نیست.نیست.نیست

بی قرارم.بی قرارم.بی قرارم

 


کلمات کلیدی:
تنهایی ابدی
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

در کنار پنجره ایستاده ام و به نزول ارام برف می نگرم.چه قدر لذت بخش

است فرود امدن و سیاهی را پشت سر کردن.

چه قدر لذت بخش است سپیدی اشک اسمان بر سیاهی ل کوچه فرو

ریختن.

امشب اسمان منجمد می گوید:

و در سیاهی کوچه سپیدی می نشیند.

امشب دیدگان من منجمد می گویند:

و در سپیدی روزگارم سیاهی می نشیند.

امشب خاطرات گرم گذشته

در سیمای دگرگون اینده یخ می زنند.

امشب در جاده های سرد وجودم

به دنبال گمشده ای روانه می شوم

و در انتها...همچنان خود را تنها می یابم

امشب جسم نحیفم را به نظاره می نشینم

و در خیال می گویم:

راستی اگر ان گمشده عاشق جسم باشد؟

و گفته ام را تعبیر می کنم

تنهایی ابدی


کلمات کلیدی:
از گذشته ها در گذر
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢  

تکرار خطاهای گذشته را باکی نیست

از سودای گناه درگذر.

توسن خیال کمتر تو را به هدف هایت راه می برد

از وسوسه های گه گاه در گذر.

شرنگ نفرت شکوه عشق را ویران می کند

از کینه ها در گذر.

حقیقتی در راه است

از پندارها در گذر.

کسی را شاید ببا تو نیازی باشد

از باور بیهودگی خویش در گذر.

هر انچه را که داری غنیمت شمار

از زیاده خواهی در گذر.

بنیاد ایمان را بیم ویران می کند

از هراس درگذر.

زندگی را به تمامی پذیرا باش و بر دیگران ببخشای

ان گاه روزگار دیگر شود

از ناامیدی در گذر.

اینده اینجاست-همین جا-هم اکنون

از گذشته ها در گذر.

 


کلمات کلیدی:
دوری
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢  

منتظر نباش که شبی بشنوی که از این دلبستگی های ساده دل

بریدم که انگشتره تو را در ان صندقچه ی قدیمی جا گذاشتم یا به

ستاره ی دیگری در اسمان سلام کردم

...

...

توقعی از تو ندارم.اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور رویا بمان.هر جور که تو بخواهی

همین سوسوی تو از ان سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق

تنهایی ام کافیست

من که اینجا کاری نمی کنم.فقط گه گاه گمان امدن تو را در دفترم ثبت

می کنم.این کار هم که نور نمی خواهد.

می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند.می دانم که

به حرفهای من می خندی با لبهای مهربان خودت.

هنوز هم وقتی به ان روزهای زلال نزدیک می شوم باران می بارد.

صدای باران را می شنوی؟

باران که می بارد گوش به زنگ صدای تو تکه تکه شعرهای کهنه را کنار

هم می چینم و همیشه به همین حقیقت تلخ می رسم که من از تو

دورم.


کلمات کلیدی: